مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

هدیه آسمانی ما

واکسن 6 ماهگی

بالاخره روزی که ازش میترسیدم رسید . عزیزکم ملوس مامان امروز که از خواب بیدار شدی خیلی سرحال بودی سر و صدات اتاقو ترکونده بود بیخبر از اینکه قراره واکسن بزنی حتی وقتی اماده میشدی کلی به مامان میخندیدی با مامانی رفتیم واکسنتو زدیم خیلی گریه کردی بمیرم الهیییییی الانم قطره خوردی و خابیدی منم که مشغول نگارشم الهی فدات شم که اینقد معصوم و مظلومی ...
9 بهمن 1392

استرس واکسن مانی جونم

وای پس فردا باید واکسنتو بریم بزنیم مامانی وای خیلی استرس دارمم تا این واکسنتم بزنیم من میمرم و زنده میشم انشالا که نفسم اذیت نشی و این واکسنتم بگذرونی خیلی بده خیلیییییییییییییی ...
6 بهمن 1392

اولین گردش مانی جون در پارک

جیگرک مامان امروز صبح بابا از سرکار اومد و طبق روال همیشه اومد خونه مامانی دنبالمون .منم دیدم هوا خوبه از بابا خواستم بریم پارک تا آفتاب بگیری و هوا عوض کنی آخه از وقتی از بیمارستان اومدی به دلیل سردی هوا بیرون رفتن برات ممنوع بود .خلاصه نخودی مامان  جونم برات بگه رفتیم پارک کنار خونه و کلی باهات بازی کردیم چندتا عکس خوشگل و ناز هم ازت گرفتیم     الهی فدای اون پاهای کوچولوت بشم که خودت محو پاپوشت شدی     ...
5 بهمن 1392